X
تبلیغات
دانستنی های علمی

دانستنی های علمی
آموزشي -فرهنگي
تمام لذت...

شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟

می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ... شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر هین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری .... رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟

او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم ! شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .

سالها می گذرد...... روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ ... دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ...

شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست ... خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه ... او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است ...


شیوانا گفت : او تمام لذت های دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذتهاست است.....

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 14:36 ] [ علي زنگنه ] [ ]

.

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،

نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.

سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.

در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود…

مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد.

ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود.

آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت.

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت :

” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند.
خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.
خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد
من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم
و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا
می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم.”

سلیمان به مورچه گفت :

“وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟”

مورچه گفت آری او می گوید :

ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.


[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 14:26 ] [ علي زنگنه ] [ ]

مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود،
قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .
او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.
زن نیز قول داد که چنین کند.
چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را واداع کرد.
زن نیز قول داد که چنین کند. وقتی ماموران کفن و دفن مراسم مخصوص را بجا آوردند
و می خواستند تابوت مرد را ببندند و ان را در قبر بگذارند،
ناگهان همسرش گفت: صبر کنید. من باید به وصیت شوهر مرحومم عمل کنم.
بگذارید من این صندوق را هم در تابوتش بگذارم.
دوستان آن مرحوم که از کار همسرش متعجب شده بودند به او گفتند آیا واقعا
حماقت کردی و به وصیت آن مرحوم عمل کردی؟
زن گفت: من نمی توانستم بر خلاف قولم عمل کنم.
همسرم از من خواسته بود که تمامی دارایی اش را در تابوتش بگذارم و من نیز چنین کردم.
البته من تمامی دارایی هایش را جمع کردم و وجه آن را در حساب بانکی خودم ذخیره کردم.
در مقابل چکی به همان مبلغ در وجه شوهرم نوشتم و آن را در تابوتش گذاشتم، تا
اگر توانست آن را وصول کرده و تمامی مبلغ آن را خرج کند.!!



[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 14:24 ] [ علي زنگنه ] [ ]
آيا ميدانيد وقتي در حال حمل قرآن هستيد شيطان دچار درد شديد در سر ميشود

وباز كردن قرآن شيطان را تجزيه ميكند

وبا خواندن قرآن به حالت غش فرو ميرود

و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش ميشود

و آيا ميدانيد زماني كه ميخواهيد دوباره اين پيام را به ديگران منتقل كنيد

شيطان سعي خواهد كرد شما را منصرف سازد

فريب شيطان را نخور . . .

پس حق داريد اين پست رو كپي كنيد و توي وب هاتون بزاريد!

[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 14:22 ] [ علي زنگنه ] [ ]
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...
بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 14:20 ] [ علي زنگنه ] [ ]
وقتی حضرت عیسی علیه السلام از خداونددر خواست کرد کسی را به او نشان دهد که نزد خدا محبوب تر از او باشد، خداوند عیسی را به پیرزنی که در کنار دریا زندگی می کرد راهنمایی نمود. وقتی عیسی علیه السلام به سراغ آن خانم آمد، دید در خرابه ای زندگی می کند وبا بدنی فلج و چشمانی نابینا در گوشه ای رها شده است. وقتی حضرت عیسی علیه السلام جلوتر رفت ودقّت کرد، دید پیرزن مشغول ذکری است:

« الحَمدُ للهِ المُنعِمِ المُفضِلِ المُجمِلِ المُکرِمِ»
خدایا شکرت که نعمت دادی، کرم کردی، زیبایی دادی، کرامت دادی.

حضرت عیسی علیه السلام تعجب کرد که اوبا این بدن فلج که فقط دهانش کار می کند، چرا چنین ستایش می کند؟ با خود گفت که او از اولیای خداست ومن بی اجازه وارد خرابه شدم؛ برگردم، اجازه بگیرم وبعد داخل شوم. به دم خرابه بازگشت و گفت: « السَّلامُ علیکُ یا أَمةَ الله» پیرزن گفت: « وعلیک السَّلام یا روح الله». عیسی پرسید: خانم! مگر مرا می بینی؟

گفت: نه. پرسید: پس از کجا دانستی که من روح الله هستم؟ پیرزن گفت: همان خدایی که به تو گفت مرا ببین، به من هم گفت چه کسی می آید. عیسی با اجازه آن خانم وارد خرابه شد وپرسید: خداوند به تو چه داده است که این قدر تشکّر می کنی؟ تشکّر تو برای چیست؟ پیرزن گفت: یا عیسی، آن چه به من داده بود از من گرفت، آیا همین طور پس گرفته است؟ آیا وقتی می خواست آن را از من بگیرد، به من نگاه کرد وپس گرفت؟ عیسی فرمود: آری، اوّل به تو نگاه کرده وبعد پس گرفته است. پیرزن گفت: من به همان نگاه او خوشم. خدا این نگاه رابه دیگری نداشته وبه من کرده است؛ پس جای شکر دارد.
چنین پیرزنی به خداوند وصل است در حالی که پیامبر هم نبود. در واقع استادِ حضرت عیسی علیه السلام شد. امّا وقتی برای ما مصیبتی پیش می آید، فکر می کنیم خدا با ما قهر کرده است در حالی که برخی از آن ها جبران گناهان ماست تا خداوند متعال در آخرت ما را عذاب نکند، برخی دیگر از گرفتاری ها به خاطر این است که از خدا غافل نشویم، برخی دیگر هم به خاطر این است که خدا دوستمان دارد و می خواهد به خاطر صبر بر مشکلات، پاداش بیشتری دریافت کنیم

[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 14:18 ] [ علي زنگنه ] [ ]
اولین نمازگزاران
صفیف كندى نقل مى كند كه در دوران جاهلیت (در آغاز بعثت) براى خریدن لباس و عطر از براى خانواده ام به مكّه مسافرت كردم و با عبّاس ‍ بن عبدالمطلّب (عموى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله) كه فروشنده كالاها و لوازم زندگى بود، ملاقات نمودم . در نزد او بودم و به خانه كعبه نگاه مى كردم ، در حالى كه خورشید به وسط آسمان رسیده و ظهر بود و هوا بسیار گرم بود. ناگهان دیدم جوانى آمد و به آسمان نگاه كرد و سپس ‍ روبروى كعبه ایستاد (و مشغول نماز شد). چند لحظه بعد دیدم نوجوانى آمد و در طرف راست او ایستاد و سپس چند لحظه اى نگذشت كه بانویى را دیدم آمد و پشت سر آن دو نفر به نماز ایستاد. دیدم آن جوان به ركوع و سپس به سجده رفت و آن نوجوان و زن نیز ركوع و سجده بجا آوردند. به عبّاس گفتم: « موضوع بزرگ و عجیبى مى بینم » گفت : «آرى ، امر عظیمى است . آیا مى دانى این جوان و آن نوجوان و آن زن چه كسانى هستند؟»
گفتم : «خیر». گفت : «آن جوان محمّد بن عبداللّه (صلّى اللّه علیه و آله)، این نوجوان على (علیه السّلام)، و آن زن خدیجه (سلام اللّه علیها) است . پسر برادرم محمّد (صلّى اللّه علیه و آله) مى گوید كه خداوند خالق به این روش ‍ فرمان داده است . سوگند به خدا، در همه زمین جز این سه تن در این دین (اسلام) نیافته ام ».

[ چهارشنبه بیستم آذر 1392 ] [ 14:14 ] [ علي زنگنه ] [ ]
آورده اند که بهلول در خرابه اي مسکن داشت و جنب آن خرابه کفش دوزي دکان داشت که پنجره اي از کفش دوزي به خرابه بود .

بهلول چند درهمی ذخیره نموده بود و آنها را در زیر خاك پنهان کرده و گه گاه پولها را بیرون آورده و به قدر احتیاج از آنها بر می داشت .

از قضا روزي به پول احتیاج داشت رفت و جاي پولها را زیر و رو نمود ، اثري از پولها ندید . فهمید که پولها را همان کفش دوز که پنجره دکان او رو به خرابه است برده است .

بدون آنکه سرو صدایی کند نزد او رفت و کنار او نشست و بنا نمود از هر دري سخن گفتن و خوب که سر کفش دوز را گرم کرد آنگاه گفت : رفیق عزیز براي من حسابی بنما .

کفش دوز گفت بگو تا حساب کنم . بهلول اسم چند خرابه و محل را برد و اسم هر محل را که می برد مبلغی هم ذکر می نمود تا آخر و آخرین مرتبه گفت:در این خرابه هم که من منزل دارم فلان مبلغ.

بعد جمع حسابها را از کفش دوز پرسید که دو هزار دینار می شد . بهلول تاملی نمود و بعد گفت : رفیق عزیز الحال می خواهم یک مشورت هم از تو بنمایم . کفش دوز گفت بگو .

بهلول گفت : می خواهم این پولها را که در جاهاي دیگر پنهان نموده ام تمامی را در همین خرابه که منزل دارم پنهان نمایم آیا صلاح است یا خیر ؟

کفشدوز گفت : بسیار فکر خوب و عالی است و تمام پولهایی را که در جاهاي دیگر داري در این منزل پنهان نما .

بهلول گفت پس فرمایش تو را قبول می نمایم و می روم تا تمام پولها را بردارم و بیاورم و در همین خرابه پنهان نمایم و این را بگفت و فوراً از نزد کفشدوز د ور شد .

کفشدوز با خود گفت خوب است این مختصر پولی را که از زیر خاك بیرون آورده ام سرجاي خود بگذارم بعد که بهلول تمامی پولها را آورد به یکبار محل آنها را پیدا نمایم و تمام پولهاي او را بردارم .

با این فکر تمام پولهایی را که از بهلول ربوده بود سر جایش گذاشت . پس از چند ساعتی که بهلول به آن خرابه آمد و محل پولها را نگاه کرد دید که کفشدوز پولها را باز آورده و سر جاي خود گذارده است .

پولها را برداشت و شکر خداي را به جاي آورد و آن خرابه را ترك نمود و به محل دیگري رفت ولی کفشدوز هرچه انتظار بهلول را می کشید اثري از او نمی دید .

بعد از چند روز فهمید که بهلول او را فریب داده و به این ترتیب پولهاي خود را باز گرفته است .
 
بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب
[ دوشنبه یازدهم آذر 1392 ] [ 20:25 ] [ علي زنگنه ] [ ]
برای دانلود نرم افزار به ادامه مطلب مراجعه فرمایید


ادامه مطلب
[ شنبه دوم آذر 1392 ] [ 16:57 ] [ علي زنگنه ] [ ]

  داستان حضرت آدم(ع(

 

نام مبارك  حضرت آدم(ع) كه نخستين پيامبراست بيست وپنج باردرقرآن آمده است. امام صادق(ع) مي فرمايد:دليل ناميدن آدم به اين نام بدان خاطر است كه او از اديم وپوسته وقشر زمين آفريده شده است.

خداوند آدم را بدون پدر ومادر آفريد تا دليلي باشد بر قدرت الهي. وي نهصد وسي سال عمر كرد وسرانجام در پي تبي طولاني در روز جمعه يازده محرم وفات يافت.

آدم از دوبعد تشكيل شده است جسم وروح.خدا نخست جسم او را ساخت وسپس در روح خويش در او دميد واو را به صورت كامل زنده ساخت.

هنگامي كه خداوند اراده كرد تا در زمين خليفه ونماينده اي كه حاكم زمين باشد قرار دهد فرشتگان از اين خبر شگفت زده شدند وعرضه داشتند آيا در زمين انساني را قرار مي دهي كه با گناه ومعصيت در آن فساد كند وبه خونريزي بپردازد در حاليكه ما آنگونه كه در شان توست تو را منزه دانسته وبه شكرانه ات تو را مدح وستايش مي كنيم. آنهاخود را به جانشيني در زمين سزاوار تر مي پنداشتند اما خداوند با اسرار غيبي كه بر  آنان پوشيده بود پاسخ داد خداوند چيزي را مي داند كه آنان از آن آگاهي ندارند.پس از آفرينش آدم (ع) خداوند اسماء را به او آموخت تا در زمين توان يافته واز آن بهره مند گردد. از طرفي خداوند سبحان اراده فرموده بود كه عينا به فرشتگان بنماياند اين آفريده جديد كه به ديده حقارت بدان مي نگريستند داراي دانش و شناختي برتر ازآنان  است سپس از جانب خداوند به فرشتگان دستور رسيد كه چنين سنبل خلقت را مورد تكريم واحترام فوق العاده قرار دهند وبر آدم سجده كنند وهمه سجده كردند به جز ابليس كه سرپيچي كرد وتكبر ورزيد واز كافران محسوب گشت.

پس از برگزيدگي آدم ومسجود فرشتگان قرار گرفتن به وي وزوجه اش از جانب خداوند دستور رسيد كه در بهشت مسكن گزينند وبه نعمتهاي خدايي متنعم گردند ولي از يك درخت ممنوعه تناول نكنند ونزديك آن نگردندولي شيطان به سراغ آنان آمدوآنهاراوسوسه كردوآنهارابافريبكاري ازمقامشان فرودآوردولباسهاي كرامت واحترام ازاندامشان فروريخت وآدم وحوا سريع به  اشتباه خودپي بردندوتوبه كردندولي خداوندآنهارااز بهشت به زمين فرود آورد وآنها را آگاه ساخت كه بايد در زمين اقامت كنند وآنرا آباد سازند وتا پايان عمرشان از آن بهره مند شوند.

آدم وحوا وقتي از بهشت دنيا اخراج شدند در سرزمين مكه فرود آمدند .حضرت آدم بر كوه صفا در كنار كعبه هبوط كرد از اينرو آنرا كوه صفا گويند كه آدم صفي ا.. (برگزيده خدا)در آنجا وارد شد وحضرت حوا بر بالاي كوه مروه (يعني زن كه منظور حوا است) فرود آمد ودر آن سكونت گزيد .

آدم چهل شبانه روز به سجده پرداخت واز فراق بهشت گريه كرد وبه گناه خود اقرار نمود وخداوند مهربان به آنها لطف كرده وكلماتي را به آنها آموخت تا آدم وحوا در دعاي خود آن كلمات را از عمق جان بگويند وتوبه خود را آشكار وتكميل نمايند.

نامها عبارت بودند از:

محمد       علي        فاطمه       حسن          حسين

 

فرزندان حضرت آدم(ع) 

حضرت آدم وحوا وقتي كه در زمين قرار گرفتند خداوند اراده كرد كه نسل آنها را پديد آورده و در سراسر زمين منتشر گرداندحضرت آدم در نوبت اول صاحب يك فرزند پسر به نام قابيل ويك دختر به نام ليوذا ودر نوبت دوم صاحب يك پسر به نام هابيل ويك دختر به نام اقليما شد.وقتي آنها بزرگ شده وبه سن ازدواج رسيدند خداوند امر كرد كه قابيل با خواهر هابيل وهابيل با خواهر قابيل ازدواج كند وچون ليوذا خواهر قابيل زيباتر بود اين امر باعث حسادت واعتراض قابيل شدو به وجود آمدن كينه هابيل در دل قابيل شد.بعد از اين به فرمان خداوند آدم مامور گشت تا ميراث نبوت وگنجينه دانش الهي خود را نزد فرزند كوچكش هابيل به وديعه نهد.حسادتهاي قابيل از يكسو ووسوسه هاي شيطان از سوي ديگر كينه او را به جوش آورد ونفس سركش بر او چيره گشت به طوريكه آشكارا به هابيل گفت كه تو را خواهم كشت.هابيل كه از صفاي باطن برخوردار بود او را نصيحت كرد اما اين نصايح در روح پليد قابيل اثر نكرد وسرانجام با وسوسه هاي شيطان او را كشت ودر ميان زمين مخفي كرد.

حضرت آدم به سالهاي آخر عمر خود رسيد واز جانب خداوند فرمان يافت تا رسالت خويش را به فرزندش شيث منتقل سازد واو را به رازداري وتقيه سفارش نمايدچرا كه در غير اينصورت به سرنوشت برادرش قابيل دچار خواهد شد.

آدم در بستر رحلت قرار گرفت و در حاليكه زبانش به يكتايي خداوند وشكر وسپاس مشغول بود به رحمت حق پيوست .شيث پدرش را غسل داد وكفن كرد وبر او نماز خواندودفن كردو به جاي پدر نشست وآئين پدرش را به مردم آموخت ونيز اين وصايا  را به پسرش شيبان منتقل كرد.

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ جمعه هفدهم آبان 1392 ] [ 16:38 ] [ علي زنگنه ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

امکانات وب